شیطنت های اریانا

سلام عزیزم ٢١ساعت ١٠خونه بابا مصطفی رفتیم مادر جون به کمک دایی میثم زندای داشتن خونه تکونی
میکردن مبارکت تون باشه
عزیزم نذاشتی منم یه ذره کمکشون کنم فقط اون روز براشون ناهار درست
کردم ساعت یک خوابیدی منم خوشحال شدم
بعدنیم ساعت بیدار شدی شما که در طول روز سه ساعت
میخوابیدین شانس منه مامانی که نذاشت به مامانم کمک کنم
بلندشدین دیدم صدات نماد اومدم
سراغت ادویه های مادری روباهم قاطی کرده بودی روزمینم ریخته بودی
اخه گلم نمی ذاری کمک
کنم حداقل خراب کاری نکن فدات شم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


شیطنت های اریانا
