تو روبدست اوردم به ارزوهام رسیدم دیونتم
سلام گل من داداش میلاد عصری خواست بره خوابگاه بابایی گفت حاضرشین مصافتی بامیلاد بریم عصری حمومت دادمهوای اصفهانم سرد شده کت وکلاهت وگذاشتم سرت خودت دوست داشتی عزیزم بعدبدرقه دادشی رفتیم پارک بابچه هابازی میکردی خسته شدی ازبابایی خواستی برگردیم تومسیر راه واست سک سک خریدیم رسیدیم خونه خیلی گرسنه بودی بهت شام دادم بدشم نشستی کارتون سک سک نگاه کردی خیلی دوست دارم مونس تنهایی من چند روزه ذهن من وبابایی خیلی مشغولهاتفاقی افتاده....................................... فقط امیدمون به خداست ...
نویسنده :
مامان وبابا
23:47








