اریانااریانا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

ستاره زندگیم

بلاخره ماهم برگشتیم اصفهان

1391/6/26 7:21
نویسنده : مامان وبابا
173 بازدید
اشتراک گذاری

بیست وچهارم تاساعت ١٢ خونه بابا مصطفی بودیم ازشون خداحافظی کردییم دخترم نمیدونستی که

باید برگردییم ماچ

خودمو کنترل کردم که گریه نکنمناراحتازشون جداشدییم شما توی ماشین ازانس خوابیدی  مامانی دلش

گرفته بودناراحت

 رسیدیم خونه داییم تاساعت ٤اونجابودییم وقت رفتن شدتومسیر ترمینال از کنار کوجه

مامانم اینا رد شدییم گریم گرفت گریهخواستم بلند گریه کنم ولی ازراننده خجالت کشیدم ناراحتبابایی هم

منو 

اروم میکرد قلبمیگفت منو یاد روزی که اولین بار از خانوادت جداشدی انداختی شب یه بلیط بهمون دادم

هرتعاونی

رفتیم نداشتن منم خوشحال شدمخنده به خیالم شب پیش مامانم هستم خیال باطلراننده اتوبوس اومد دوتا

صندلی خالی

بهمون دادواسه کارکنان تعاونی کنار گذاشته بودگلم فکرمیکردی می بریمت پیش دایی میثمفرشته

 

niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)