اریانااریانا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

ستاره زندگیم

ماجرای خرید کردن

1391/7/18 7:40
نویسنده : مامان وبابا
216 بازدید
اشتراک گذاری

 سلام عزیزم

دیروز که بابایی اومد ساعت٣رفتیم بازار واسه دختر نازم لباس زمستونی بگیریم شما خیلی دوستت داشتی

بااتوبوس بریمقلبمنم بدم نمیومد تجربش کنم خلاصه بااتوبوس رفتیم تا میدان امام خلوت بودلباسها قیمتاش

خیلی بالا بود ناراحتماهم دنبال لباسی زیبا واسه دخترمون بودییم قیمت مهم نبود ماچوقت برگشتن بابایی یه

سری اسباب بازی دکتری واست خرید هرکاری کردییم بیدار نشدی خودت انتخاب کنی ماهم به سلیقه  خودمون

واست خریدییممژهمن یکی خودم بااین سن وسالم خیلی اسباب بازی دوست دارمچشمککنار ایستگاه

منتظرشدییم واسه اتوبوس فقط تا لحظه سوار شدن خوب بودم جاواسه مامانی نبود بشینه یه اقایی

خداخیرش بده جاش وبه توبابایی دادقلبمن تا اتوبوس حرکت کرد داشتم میمردم همش خواستم بیفتم

ناراحت خدابهم رحم کرد که اقایی جاشوبهم دادخیالم راحت شدآخ موقع پایین اومدن انگار توی گهواره بودم

بعضیها دریازده میشن ما اتوبوس زدهنیشخند شمارونمی دونم من دیگه سوار اتوبوس نمیشمگریهازاسباب بازیها

خیلی خوشت اومدالهی فدات شم همش میگفتی من دکترم قلبقلبلباسهییم که واست گرفتیم کوچیکه

شما خواب بودین نشد خوب اندازت بگیریمخواب بابا امروز بره دانشگا میبره عوضشون میکنهمژه دوستت دارم

عزیزم

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان زهرا دختر دوست داشتنی
19 مهر 91 9:04
لباس نو خانم دکتر کوچولو امیدوارم پدر و مادر خرید های مطب واقعی ات را انجام بدند