اریانااریانا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

ستاره زندگیم

تا لحظه شکست به خدا ایمان داشته باش/خواهی دید که ان لحظه هرگز نخواهد رسید . . .

سلام گلم روز یکشنبه ساعت ٦صبح تا ساعت٦:٢٠دقیقه پای گوشی تلفن بودم بلاخره موفق شدم واستون از دکتر فوق تخصص الرزی واسه یک ظهر نوبت بگیرم باتوکل به خدا وامیدی که داشتم شمارو بردیم پیش دکتر اخه شبش خیلی سرفه میکردی منم که کاری از دستم بر نیومدفقط گریه کردم داروواسش می نویسم البته خارجی شوبگیرین انشالله  خوب میشه اگه اثر نداشته باشه باید هفته بعدبیارینش واسش اسپری بنویسم من که دلم باوجود اینکه خدا حامی من است ارام بود که داروها شماروخوب می کنه دارهات که د وتاشربت بودو٦تاقرص ٤٧٠٠٠شدخداکنه گلکم دیگه مریض نشی تنت همیشه سالم باشه ناهارو بیرون خوردیم ساعت دورفتیم سی وسه پل که اربیابا بان بدتر بود ش...
3 دی 1391

شب یلدا

سلام نازنینم ساعت ٥غروب دوست بابایی تماس گرفتن که شام بریم خونشون ماهم منتظر داداش میلاد بودیم بابایی گفت مهمون داریم دوستش گفت منتظریممیلادم بیارین خیلی خوش گذشت شما با بچه ها بازی می کردی وقت برگشت ازمن خواستین کمی بمونیم منظر جوابم نموندی وازشدت خستگی خوابت برد همش به بابایی میگی چرامن ونمی بری خونه مادر جون جایمان اونجا خیلی خالیه کاش خدا کمکمون کنه قبل از عید بریم خونه بابا مصطفی ...
2 دی 1391

شب یلدامبارک باد

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !! بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟ جوجه ها را بعدا با هم میشماریم . . .   ...
30 آذر 1391

ترسم آخر زغم عشق تو دیوانه شوم،//بیخود از خود شوم و راهی میخانه شوم،

سلام زندگی من دیروز حالت بد بود بدجوری سرفه می کردی تا صبح نخوابیدی داروهای دکتر جعفری کاری نکرد ظهر وقت اذان شمارو بردیم دکتر خانم دکتر گفت الرژی داره به اب وهوای اصفهان گفتیم چندتا دوکتر دیگه بردیم همین وگفتن خانم دکتر گفت داروی تقلبی توی بازار زیاده داروهای سرشناس رومی نویسم میترسم داروبراش بنویسم گفتیم راه درمان الرزی بچمون چیه گفت ازاصفهان برین کاش می شدرفت کاش می شد توکل برخدا داروهای خانم  دکتر خوبه سرفه هات کم شده ایشالله بهترم میشه گل همیشه بهارم تاخداروداریم غمی نیست که مارو از پادربیاره خدایاشکرت سلام نرگس م میدونی توروچقدردوست دارم هروز ...
27 آذر 1391

دوستای عزیزم امیدوارم خوشتون بیاد

چند وقت پیش بابایی ماربرد واسه خریید کفش نمی دونم چرقیمت کفش بچه این قدرگرون بود کفش پای خودم 17000پوتین اریانا 35000 شماهم کفشات ازپادر نمیاوردی شب که خوابیدی منم  درشون میاوردپوتیین نو مبارکککککککککککککککککک نازنین چندروزپییشمبدجوری خسته بودی هرکاری کردم خوابت نبرد گفتی باید کارتون ببینم رفتم واست خوردنی بیارم دیدم خوابت برده منم ازفرصت استفاده کردم چندتاعکس گرفتم اینم عکسای نرگس کوچولو دختر دایی منصور که داداش میلاد واسمون اورده بودالهی عمه به قربونت بره دلم واستون یه ذره شده  ...
27 آذر 1391

روزی که به خیرگذشت خدایا شکرررررررررررت

سلام عزیزم دوروزپیش مامانی بد جور سرگیجه گرفته تاجایی پیش رفت که حفظ تعادل واسم خیلی سخت بودمی نشستم یا راه میرفتم مخوردم زمین تاشب فکر میکردم خوب میشم ولی نشد ساعت ٣همراه بابایی رفتییم دکترواسه شما نوبت گرفتیم دکتر داروی زیادی واست ننوشت گفت الرژیداری بزرگ بشه خوب میشه بااین دفعه سومین باره تاداروهات ومیدم خوبی تموم میشه روز ارنو دوباره سرما خوردگیت اوج میگرفت رفتیم واست داروبخرییم چشمم به صندوق صدقه افتاد روش اهدایی به مسجدامام حسن حک شده بود انگار یکی بهم گفت واسه اریاناصدقه بذار تا زود خوب شه منم صدقه واسش گذاشتم چند دقیقه نگذشته بودکه خانمی در داروخونه روزد روی انگشتت خیلی گریه میکرد...
21 آذر 1391