اریانااریانا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

ستاره زندگیم

تقدیم بهدوستانم که اشعار وبم رادوست دارند

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تورا خوب ببینم کافی ست آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...     ...
18 آذر 1391

چه روز خوبی بود......................................

سلام عزیم چنوروز شما وباباجونی سرما خوردیی سهتایی رفتیم دکتر بعد خوردن دارو حال شما خوب شد خداروشکر بعد خوب شدن شما من مریض شدم خیلی رعایت میکردم که دوباره شمانگیرین هرچی بابایی گفت نرفتم دکتر دکتررفتن وزیاد دوست ندارم روز چهارشنبه داداشی اومد خیلی به شما خوش گذشت همش دور وورمیلاد بودیباهاش بازی میکردی میلاد م حوصلش زیاده ماشاالله روزجمعه رفتییم امام زاده شاه کرم ترم گذشته واسه بابایی که قبول شد نذرکردم که نذری بدم اونجا خدامنوببخشه چون ماشین نداشتیم پنج شش ماهی عقب افتاد ولی خداروشکربعد ناهار ساعت سه رفتیم امام زاده شاه کرم برادر امام رضاست سال ٨٨که اومدم اصفهان داشتن کاربنایی وساخت وساز میکردن خییلی بزر...
18 آذر 1391

این روزا..........

اریانا جان لباس رزم پوشیده همش میگه من عمو سربازم کلی بابایی جونت بازی کردی صدای خندهایتان ارامش من است دوستتان دارم دیروز بابایی ماروبرد خونه خاله خدیجه باعدنان داشتی بازی میکردی بعد 2ساعت چشت افتاد به عرفان که تازه بیدارشده بود کلی ذوق کردی انگار تاحالا بچه کوچولو ندیده بودی نمیدونستی چیکارش کنی شام اونجا بودییم 8:30بابایی اومد دنبالمو ن ساعت 9خوابت برد خیلی دوست دارم اینم عکس عرفان کوچولو   ...
10 آذر 1391

دلتنگت شده بودم...............

سلام عزیزم چندوقت بودکه سراغ وبت نتونستم بیا م اخه سیم تلفن خونمون قطع شده بود زندگی مامانی روزه سه شنبه باهم رفتیم باشگاه سرپرست باشگاه به مربی گفت تابچه هاشونوبه خان مروی تحویل ندن تمرین وشروع نکن مربیم دستش درد نکنه نیم ساعت نشست منم شماروبردم تحویل خانمه دادم انگار مامانی فقط بچه ایی که اونجابود توبودی کسی بچه شوتحویل نداد منم نگاهت میکردم که تنها توی سالن اخری درو روت بستن داشتم اتیش می گرفتم چند بار خواستم بیام ببرمت باهم بریم خونه خودمو کنترل کردم بعد نیم ساعت که گذشت وقت باشگاهم تموم شد منم رفتم سراغ سرپرست باشگاه بارعایت احترام عقدمو روسرش خالی کردم گفت ما معذرت میخواییم کوتاهی کردییم انشا...
10 آذر 1391

کمکم کنید ممنون میشم

ازمادرای مهربون میخوام واسه اریانا چندتا کتاب اموزشی و کتابهایی که به سنش بخورمعرفی کنین ممنون میشم راهنماییم کنیم منتظر  نظرات خوبتون هستم    ...
24 آبان 1391