چه روزی داشتیم ما همش استرس
سلام نازنینم صبح بابایی اومده بود باشگاه دنبالمون چون دختر خوبی بودی وتوی باشگاه اذیتم نکردی سه تایی رفتیم برات هرچی دل کوچیکت خواست خریدیمساعت اناهاروخوردم باهم رفتیم دم درو بشورییم که همسایه بغلی اومد توروبرد تامن کارم وبکنم اونجاووشستم دیدم نیومدی اومد تو گفتم خانم همسایه میاردت خونه بادخترش اومدی ١سا عت بود خواست بره توهم اصرارکه منم باید برم گفتم نمیشه دوسه ساعته ستایش پیشته تامن درو واسه ستایش بازکردم تودویدی بری خونشون منم خواستم بگیرمت که دربسته شد پشت در موندیم خدایا چیکارکنم باباییم تا٨شب دانشگاهه منم رفتم پیش همسایمون یه چادر ازش گرفتم اونم همش میگفت ناراحت نشوالان ستایشو میفرستم خانم طبقه پایین بلده بازش میکنه نها...
نویسنده :
مامان وبابا
16:49







