اریانااریانا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

ستاره زندگیم

تحمل بی ابیم واقعاسخته

سلام عزیزم روزیکشنبه از ساعت ٨اب قطع شد رفتیم باشگاه اومدیم دیدیم نیومده باباییی از دانشگاه اومد هرچی به اداره اب زنگ زدییم کسی گوشی روبرنداشت اونشب هر طوری بود بدون اب سپری شد صبح ساعت ٦بیدارشدم دیدم اب نیومده بابایی گفت اریانا نازم وبیدار کن بریم بیرون هم خودت ازمایشت ومیدی هم از بی ابی خلاص میشیم هواگرم شد باهم رفتیم پارک شما کلی بازی کردیین ساعت ٢برگشتیم خداروشکر اب اومده بود شما خیلی خسته بودیین خواستین شام رودراز کشیده بخوریین که من نذاشتم ساعت ٨شبم خوابیدی نازنینم ...
9 آبان 1391

دلم هوای کربلادارد امروز

  دنیا همیشه مانده دلش مات دستتان آقا مجرب است کرامات دستتان تصویر چشم های شما در نگاه آب.... می لزرد آب وقت ملاقات دستتان مانده ست در فرات عطش،خیمه ها هنوز وقتی که منتشر شده آیات دستتان مفهوم عشق و غیرت و اوج برادری معنا شده ست در ادبیات دستتان دیوان کربلا،قطعاتش نخواندنی ست صد شکر،خوانده شد غزلیات دستتان "دستانتان شبیه به دستان حیدر است خورشید بی دلیل نشد مات دستتان"*   ...
2 آبان 1391

بدون عنوان

  آموخته ایم از تو وفاداری را خون تو نوشت معنی یاری را ای کاش که آب کربلا می آموخت آن روز زچشمت آبرو داری را ...   ...
2 آبان 1391

سخنی از رسول اکرم(ص)

    من کودکان را به چند دليل دوست دارم :  *زياد گريه مي کنند ، چون گريه کليد در بهشت است . * خاک را دوست دارند و بازي مي کنند ، چون تکبر ندارند . *  قهر مي کنند و زود آشتي مي کنند ، چون کينه   ندارند . *  چيزهايي را که مي سازند زود خراب مي کنند ،   چون دلبستگي به دنيا ندارند . * خوراکي را زود مي خورند ، چون دلواپس آينده نيستند .   ...
1 آبان 1391

برای امام زمان( عج)

  ای تیر نگاهت به دل زار کجایی ای روی گلت شمع شب تار کجایی آرام و قرار دل بی تاب و شکیبم آرام وقرار دل بیمار کجایی گویم به که مانی که خلایق بشناسند در مشکل من فاطمه رخسار کجایی هر جا که تو هستی دل حسرت زده انجاست خود گو به من خسته گو ای یار کجایی     ...
1 آبان 1391

اریانا گل زندگی مامان باباست

سلام عزیز دلم دیشب باهم رفتیم پارک هوای اصفهان یکدفعه خیلی سرد شده چندتابچه بودن کمی بازی کردن رفتن شماهمدیگه بازی نکردین خواستین برگردییم وقت برگشتن واست یه ماسک گربه ویه دفتر نقاشی خریدییم اولش ماس وخیلی دوست داشتی  کلیم باهاش بازی کردییم موقعه خواب هرکاری کردییم نخوابیدی تابلاخره ماسک واوردی گفتی ازاین میترسم بابایی فورا قایمش کرد بعداینکه خیالت راحت شد خوابیدی قربونت برم ماروببخش اصلافکرنمی کردییم ازش بترسی ...
30 مهر 1391