اریانااریانا، تا این لحظه: 16 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

ستاره زندگیم

دوستت دارم

عزیزم این عکس بچه گی هاته توگوشی خاله جونت بود خودم دیدمت کلی خوشحال شدم خاله جونی یک شهریور بیمارستان بستری بودبع جراحیش یه هفته خونشون بودیم خیلی به هردومون خوش گذشت بادوقلوهاش بازی میکردی شبهام خسته میشدی تاصبح میخوابیدی باداداش میلاد میرفتی مغازه خرید میکردین یه روز بابچه هارفتی کلاس قران معلم قران یه دعای توسل بهت جایزه داده بودمنم واست نگرش  داشتم تاروزا واست بخونم تا 15بهت شیر دادم گفتم تادوروورت شلوغه از شیر بگیرمت خداروشکر اذیت  نشدیخونه خاله خیلی خوش بود همه دورهم بودییم خاله دوست نداشت ازخونش بریم  اون شب از 4 صبح تا 8صبح واسه خونه خاله جونی گریه میکردی ...
26 شهريور 1391

بلاخره ماهم برگشتیم اصفهان

بیست وچهارم تاساعت ١٢ خونه بابا مصطفی بودیم ازشون خداحافظی کردییم دخترم نمیدونستی که باید برگردییم  خودمو کنترل کردم که گریه نکنم ازشون جداشدییم شما توی ماشین ازانس خوابیدی  مامانی دلش گرفته بود  رسیدیم خونه داییم تاساعت ٤اونجابودییم وقت رفتن شدتومسیر ترمینال از کنار کوجه مامانم اینا رد شدییم گریم گرفت خواستم بلند گریه کنم ولی ازراننده خجالت کشیدم بابایی هم منو  اروم میکرد میگفت منو یاد روزی که اولین بار از خانوادت جداشدی انداختی شب یه بلیط بهمون دادم هرتعاونی رفتیم نداشتن منم خوشحال شدم به خیالم شب پیش مامانم هستم راننده اتوبوس اومد دوتا صندلی خالی بهمون دادواسه کارکنان تعاونی کنار گذاشته بود...
26 شهريور 1391

شیطنت های اریانا

سلام عزیزم ٢١ساعت ١٠خونه بابا مصطفی رفتیم مادر جون به کمک دایی میثم زندای داشتن خونه تکونی  میکردن مبارکت تون باشه عزیزم نذاشتی منم یه ذره کمکشون کنم فقط اون روز براشون ناهار درست کردم ساعت یک خوابیدی منم خوشحال شدم بعدنیم ساعت بیدار شدی شما که در طول روز سه ساعت میخوابیدین شانس منه مامانی که نذاشت به مامانم کمک کنم  بلندشدین دیدم صدات نماد اومدم سراغت ادویه های مادری روباهم قاطی کرده بودی روزمینم ریخته بودی اخه گلم نمی ذاری کمک کنم حداقل خراب کاری نکن فدات شم ...
25 شهريور 1391