دوستت دارم
عزیزم این عکس بچه گی هاته توگوشی خاله جونت بود خودم دیدمت کلی خوشحال شدم خاله جونی یک شهریور بیمارستان بستری بودبع جراحیش یه هفته خونشون بودیم خیلی به هردومون خوش گذشت بادوقلوهاش بازی میکردی شبهام خسته میشدی تاصبح میخوابیدی باداداش میلاد میرفتی مغازه خرید میکردین یه روز بابچه هارفتی کلاس قران معلم قران یه دعای توسل بهت جایزه داده بودمنم واست نگرش داشتم تاروزا واست بخونم تا 15بهت شیر دادم گفتم تادوروورت شلوغه از شیر بگیرمت خداروشکر اذیت نشدیخونه خاله خیلی خوش بود همه دورهم بودییم خاله دوست نداشت ازخونش بریم اون شب از 4 صبح تا 8صبح واسه خونه خاله جونی گریه میکردی ...
نویسنده :
مامان وبابا
8:24










